تبليغاتX
In The Neverland

In The Neverland

...

چقدر خوبه که هستی...
آدم لازم نیست اینجا بهت شب به خیر بگم...
گاهی فک میکنم وقتی هستی و نیستی،وقتی احساس خوشبختی و ته بدبختیم که بکنیم،محزون ترین آدمای دنیاییم...
فقط همدیگه رو بغل کنیم و تا آخر دنیا هیچی نگیم...
دوست دارم عزیزم...
همه ی زندگیم...
به هرچی که هستی افتخار می کنم پسرم...
:-*
...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:34 PM  توسط Shaparak 

 

When you say you love me
The world goes still, so still and silent.
When you say you love me
In that moment I know why I'm alive.

When you say you love me.
When you say you love me.
Do you know how I love you?

When you say you love me

Josh Groban

[+]

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:22 PM  توسط Shaparak 

میشناسی اینو؟

 

این منم... من ادواردم...

ادوارد دست قیچی... همیشه منو یاد خودم مینداخت...حتی هنوزهم..


 

شبت به خیر...

خوب بخوابی

:-*

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 6:47 PM  توسط Shaparak  | 

...همان کسی که بی اینکه تو حرفی بزنی ، گوشی را بر می داشت و می نوشت " چرا گرفته دلت ؟ " ... و تو می فهمیدی که یک کسی ، یک جایی از این دنیای پر از کثافت ، صادقانه و شاید عاشقانه ، دلش آشوب می شود وقتی نگاهت ، خیس باشد  ...

همان کسی که عجیب و غیر منتظره بود  ...

همان کسی که می توانستی ساعت ها کنارش سکوت کنی ، اما مطمئن باشی که تمام حرف هات را شنیده است ... با لحظه لحظه شان زندگی کرده است ... حتی گریسته است ...

همان کسی که اگر چه گاهی پاهاش یارای همراهی پاهای تو را نداشت ... اما هر لحظه می خواستی می توانستی روی پاهای خسته اش بایستی ... قد بکشی ... آسمان را لمس کنی ...

......

گفتم که ... فرشته بودم ...  تا مدت ها هم فرشته مانده بودم ... نمی دانم چقدر .. طول کشید روزهای فرشته بودنم .... اما یک دفعه ... نه ... یک دفعهء یک دفعه هم که نه ...  یک شب  .. یک شب ، اوایل همین پاییز بی باران بی پدر ... با چند جمله ... خراب شدم ...  شدم یک هرزهء عوضی ... یک تکّه لجن ... آنقدر که حالا ... بگذریم ..

به همین سادگی به خدا ! ..

تو هم باورت نمی شود .. نه ؟ .. من هم اولش باورم نمی شد .. مانده بودم بین فرشته بودن و هرزه بودن ... اما خوب .. چه می شد کرد .. شده بودم دیگر ... کاریش هم نمی شد کرد ...

اینجا [+]

یه جوریم میشه وقت خوندن...نمیفهمم من خیلی ساده م یا اون خیلی پیچیده...

اگه بخواد حاضرم سه سوت جامو باهاش عوض کنم...فقط قسمتهای بد بد عدمی ش رو...و الا از وسط با آخر تفاوتی نمیکنه...

حیف که خدا کارش به دل من و تو ربط نداره...

او هزاران چیز را بالا میاورد با هزاران تیکه ی تلخ و تنفر...
و من پیچیده نماییهای او را...

شایدم من خیلی احمقم؟...

هووم...

ولی میدوستمش از راه دور...با صدای ظریف زیباش... شاید که اون زندگی رو دوست داره...نمیدونم...ای کاش که بهش بده...اگر که میخواد...

چقدر دچار احساسات متناقض ام...

خودخواه هم؟هووم..تو یه جمعیت یه نفره همه جور چیزی امکان داره...

هم حداقل؛هم حداکثر؛هم خنثی...



شبت به خیر خورشید...

...

پ.ن:من  چرا اینطور شدم... خودمم نمیدونم...
خدا...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 8:22 PM  توسط Shaparak  | 

افتخار می کنم به خودم...
به خاطر همه ی کمک های گاها عجیب و غریبی که تو زندگیم به دوستانم کردم...یا آشناهام...
به اینکه گاهی مجبور شدم با آدمایی حرف بزنم و کل کل کنم که مستقیما هیچ ربطی به من نداشتن...یا اینقدر زبونمو به خاطر یکی به کار بگیرم که بعدا به خودم بگم"اوه یعنی واقعا اینقدر؟"
و زندگی هایی که میتونست واسه خودش جور دیگه ای باشه...
افتخار می کنم...
اما آدمای امروز،انگار هیچ رغبتی برای دردسرهای اختیاری ندارن... یا هیجان برای دیدن لبخند یه انسان بعد از یه اتفاق خاص که خودشون باعثش شدن...هیچ تمایلی به سرچ های طولانی برای پیدا کردن فلان آدم که هیچوقت ندیدنش...
نمیدونم...شاید دل منم یه کمک می خواد... یه کمک آروم و موثر و به دور از آگاهیم...یه معجزه...حتی اگه خیلی طول بکشه... تا وقتی که دیر نشده باشه...
شاید خودخواهم... کارای عجیب میخوام از ملت...وقتی خودم نمیدونم که واقعا چیکار میشه کرد...
دلم یه ناشناس میخواد...شاید اون می دونست... و میگفت چقدر میتونم متاسف باشم که بهتر نبودم...
شاید...دلم یکی مثل خودمو میخواد...
هووم...

روزت به خیر...

 

:-*

There's an Angel on my shoulder, here tonight
Making sure that I'm alright
When I'm falling fast, you rescue me, you love unconditionally
And when I'm cold and so alone
Back in your arms I feel at home
I pray that you will always be, A Guardian Angel
Sent for me...e

Angel on my shoulder

Gareth gates

[+]

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:36 PM  توسط Shaparak  | 

فکر کن...به شبایی که خط ت اشغاله...من هستم...و هیچکس نیست...میتونستیم چقدر تو تاریکی و سکوت شب با هم حرف بزنیم...
حالا من هستم...تو نیستی...چرا هیچوقت هیچ چیز با هم جور نیست؟
دلم برات تنگ شده...
میشه برگردی؟

شبت به خیر...
 
... je t'aime

...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:25 PM  توسط Shaparak 

دلم یه جایی رو میخواد که برم با همه ی وجود داد بزنم...
اون وقتا که فک میکنم واقعا کجا ایستادمو خودم نمیفهمم.فقط به نظرم میاد تو نیستی... ذهنم پره از چی میشه چی میشه... چرا فقط یه شانس بهمون ندادن...خدایا... وقتی نیم ساعت تموم به پروفایل فرنوش نگا میکردمو تو گوشم یه چیزی زنگ میزد ففر..
من دلم تو رو میخواد...چرا یکی به من فکر نمیکنه...
چرا به من فک نمیکنی...مگه چیکار کردم...
من نمیخوام زنده باشم...باور کن...نمیخوام...
من این زندگی پر از رنج و هر روز مردنو نمیخوام... ارزونی خودتون...
منو ببر...

شب به خیر...
...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:31 AM  توسط Shaparak 

شبت به خیر...
حالا فقط مونده بوق یه تلفن...چرا نمیری ای دی اس ال بگیری منو دق مرگ کنی؟ها؟
خوب بخوابی...
:-*
...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:48 AM  توسط Shaparak 

شب به خیر
:-*
...
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 8:31 PM  توسط Shaparak 

شب به خیر...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:55 PM  توسط Shaparak