...همان کسی که بی اینکه تو حرفی بزنی ، گوشی را بر می داشت و می نوشت " چرا گرفته دلت ؟ " ... و تو می فهمیدی که یک کسی ، یک جایی از این دنیای پر از کثافت ، صادقانه و شاید عاشقانه ، دلش آشوب می شود وقتی نگاهت ، خیس باشد ...
همان کسی که عجیب و غیر منتظره بود ...
همان کسی که می توانستی ساعت ها کنارش سکوت کنی ، اما مطمئن باشی که تمام حرف هات را شنیده است ... با لحظه لحظه شان زندگی کرده است ... حتی گریسته است ...
همان کسی که اگر چه گاهی پاهاش یارای همراهی پاهای تو را نداشت ... اما هر لحظه می خواستی می توانستی روی پاهای خسته اش بایستی ... قد بکشی ... آسمان را لمس کنی ...
......
گفتم که ... فرشته بودم ... تا مدت ها هم فرشته مانده بودم ... نمی دانم چقدر .. طول کشید روزهای فرشته بودنم .... اما یک دفعه ... نه ... یک دفعهء یک دفعه هم که نه ... یک شب .. یک شب ، اوایل همین پاییز بی باران بی پدر ... با چند جمله ... خراب شدم ... شدم یک هرزهء عوضی ... یک تکّه لجن ... آنقدر که حالا ... بگذریم ..
به همین سادگی به خدا ! ..
تو هم باورت نمی شود .. نه ؟ .. من هم اولش باورم نمی شد .. مانده بودم بین فرشته بودن و هرزه بودن ... اما خوب .. چه می شد کرد .. شده بودم دیگر ... کاریش هم نمی شد کرد ...
اینجا [+]
یه جوریم میشه وقت خوندن...نمیفهمم من خیلی ساده م یا اون خیلی پیچیده...
اگه بخواد حاضرم سه سوت جامو باهاش عوض کنم...فقط قسمتهای بد بد عدمی ش رو...و الا از وسط با آخر تفاوتی نمیکنه...
حیف که خدا کارش به دل من و تو ربط نداره...
او هزاران چیز را بالا میاورد با هزاران تیکه ی تلخ و تنفر...
و من پیچیده نماییهای او را...
شایدم من خیلی احمقم؟...
هووم...
ولی میدوستمش از راه دور...با صدای ظریف زیباش... شاید که اون زندگی رو دوست داره...نمیدونم...ای کاش که بهش بده...اگر که میخواد...
چقدر دچار احساسات متناقض ام...
خودخواه هم؟هووم..تو یه جمعیت یه نفره همه جور چیزی امکان داره...
هم حداقل؛هم حداکثر؛هم خنثی...
شبت به خیر خورشید...
...
پ.ن:من چرا اینطور شدم... خودمم نمیدونم...
خدا...